غزل نفس زخمی
«نفس به سینهی من زخمدار میآید»*
چها به روز من از روزگار میآید
تعجّبی نبود گر نفس شمرده زنم
به سینهام ز نفس هم فشار میآید
کجایی؟ ای اجل! ای حسرت خزانزدگان!
بیا که گر تو بیایی، بهار میآید
ز گریه منع کنندم، مگر نمیدانند؟
ز شمع، گریهی بیاختیار میآید
به سختی اشک علی را ز چهره پاک کنم
هنوز دست شکسته به کار میآید
علی ز فاطمه بوی فراق میشنود
قرار من به برم بیقرار میآید
به حیرتم که علی «رستگار»، بعد از این
چگونه با غم زهرا کنار میآید
سیّد محمّد رستگار
* صائب تبریزی
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 11:42 توسط جواد
|