«نفس به سینه‌ی من زخم‌دار می‌آید»*

چها به روز من از روزگار می‌آید


تعجّبی نبود گر نفس شمرده زنم

به سینه‌ام ز نفس هم فشار می‌آید


کجایی؟ ای اجل! ای حسرت خزان‌زدگان!

بیا که گر تو بیایی، بهار می‌آید


ز گریه منع کنندم، مگر نمی‌دانند؟

ز شمع، گریه‌ی بی‌اختیار می‌آید


به سختی اشک علی را ز چهره پاک کنم

هنوز دست شکسته به کار می‌آید


علی ز فاطمه بوی فراق می‌شنود

قرار من به برم بی‌قرار می‌آید


به حیرتم که علی «رستگار»، بعد از این

چگونه با غم زهرا کنار می‌آید

سیّد محمّد رستگار


* صائب تبریزی